یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

انفجار نور

سلام.

دبیر پرورشی آقای حسینی بود. بچه ها سلام مورچه (مورچه خوار پلنگ صورتی) صدایش میکردند. دماغش .... عده ای دیگر تصمیم داشتند او را به دین مبین اسلام دعوت کنند.

حکایتها داشتیم.

قرار بود پست مهمی تو آموزش و پرورش ماهشهر بگیره. حسینی رو میگم. واسه همین دهه فجر رو باید حسابی با شکوه برگزار میکرد.

برنامه ای برای عرض اندام ترتیب داده بود. نماینده شهر و پتروشیمی و آموزش و پرورش و امام جمعه و ... دعوت کرده بود.

از چند روز جلوتر کلید کرده بود که موسوی باید همکاری کنی. منم که پایه همکاری!!!! بزور قبول کردم.

قرار شد اواسط مراسم بعد از شعبده بازی یه دکلمه بخونم. آقای زارع هنرمند شهر که از هنر فقط کلاس نقاشی راهنمایی رو بلد بود مامور بود من رو آماده کنه.

با حس و شور و هیجان باید میخوندم.

تو وقتی آمدی 

دلها همه وا شد

....

شعبده بازی تمام شد.

رفتم روی سن

در حضور همه مقامات بلند پایه لشکری و امنیتی و مسئولین محلی و روستایی و شهری و خانواده معظم و معزز مدرسه شروع به خوندن کردم. 

تو وقتی آمدی ....

آخرش بسکه هیجان زده شده بودم. با نهایت فشار و شور فریاد زدم: انفجار ما انقلاب نور بود.

کل سالن تحت تاثیر این انفجار از خنده منفجر شد.

فکر کنم بنده خدا همین معلمی پرورشی رو هم ازش گرفتن. حسینی رو میگم!!!!

ممد موسوی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


خانوادگي‌ترين وبلاگ دنيا

::يه سبد آرزوي كـال::

حـميدرضا مـحـمدي

"خودکار سیاه"برارم

"گعده"هم‌نشيني

"پسر برادر بابا"كوك عمو

"پسر خواهر مامان"كوك خاله

فاميل هميشه سبز