گذشته ها رفته

سلام.

خیلی دوست ندارم با گذشته ام زندگی را ادامه بدم اما بعضی وقتا یادآوری خاطرات قبل تفکراتم را مور مور میکند و نهایتش با آهی از سینه خارج میشود.

سال آخر دبیرستان شرکت نفت.

آن موقع خیلی تو چشم شهرمان بودیم. خودمان میگفتیم خاری در چشم. چون اصولاٌ نه اینکه درس خوان نباشیم اما بازیگوشی و شیطنتمان بر احوال مثبتمان میچربید. 

یعنی که نخبگان شهر بودیم ما. همه همه ساله انتظارمیکشیدند برای اعلام نتایج آخر سال تحصیلی. آن سال بیشتر. هم باید دیپلم میگرفتیم هم در مسابقه قبولی دانشگاه برنده میشدیم.

کلاسمان 26 نفر بود. خودمان میگفتیم 26 راس.

قرار بر این بود که تمام کسانیکه دیپلم را یک ضرب ضربه فنی کنند با طیاره یکهفته اردو ببرند تهران و مجموعه تفریحی آبعلی.

از کلاس ما 24 نفر قبول شدند.

حالا مانده بود قول مسئولین شرکت و مسافرت هوایی.

اما نه

پس آن دو نفر چه؟ یعنی اکبر و مهرداد نیایند؟ 

همین شد که نامه نوشتیم. نماینده انتخاب کردیم. تجمع کردیم. بابا هایمان را تحریک کردیم. 

بدون اینکه خونی از کسی بریزد مطالباتمان را گفتیم.

آنها هم قبول کردند. 

شدیم همان 26 نفر. خودمان میگفتیم 26 راس.

/ 23 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه

راستی هنوزم اون 25تا رو میبینی؟الان اکبر آقا و آقا مهرداد چه کاره ان؟؟آخه بگو به تو چه[خجالت][نیشخند]

سیما

سلام آقا محمد خوبید؟ یعنی هنوز هم شما 26 نفر با هم هستید؟ خیلی جالبه این همه همکلاسی تا این اندازه با هم صمیمی باشن[گل]

مهسا

سلام دوست عزیز یه یادگاری تازه نوشتم.خوشحال میشم یه سری به ایستگاه بزنی. قسمت آخرش خیلی مهم بود:همین شد که نامه نوشتیم. نماینده انتخاب کردیم. تجمع کردیم. بابا هایمان را تحریک کردیم. بدون اینکه خونی از کسی بریزد مطالباتمان را گفتیم. این نکته علمی بحث بود شاد باشی خدانگهدار

نیلوفر

سلام جالب بوده که حداقل یه اردویی بردنتون به مناسبت قبولی [شوخی][گل]

رویا

آخی....[پلک] خوش به حالتون[رویا] ولی چقدر بامعرفتید. خوشمان آمد[دست][تایید]

نفیسه

ممنون که اومدی.با نظرت موافقم به خصوص اون شعره[نیشخند]

شیما

مرسی گلم [گل]

مهر

خیلی با حال.خوشمان آمد...